تلخ و شیرین

این روزهایم خیلی تکراری و شبیه هم اند اما به امید روزهای بهتر مینویسم

تلخ و شیرین

این روزهایم خیلی تکراری و شبیه هم اند اما به امید روزهای بهتر مینویسم

پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱ تیر ۹۶، ۲۲:۰۴ - کم نویس
    :))
  • ۱۷ ارديبهشت ۹۶، ۰۱:۳۹ - قالب بلاگ رضا
    عجب

۱۶ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

یلدا

پر پر | دوشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۱۱ ب.ظ

دقیق ک فکر میکنی یلدا چیزی نیست جز یک شب مثل شبهای دیگه..البته من رسوم شب یلدا رو بسیار میپسندم و بسیار تایید میکنم بخاطر خوبیای زیادی ک داره و چیزای خوبی ک ب همراش میاره اما ..

بیشتر آدما تنهایی های خودشونو دارن اما زیاد ب چشم بقیه نمی آد. وقتی موقعیتی جور میشه ک آدما دور هم جمع بشن انگار تنهاییت بیشتر و بیشتر توی سرت کوبیده میشه و ب چشم خودت و بقیه میاد..اینکه تو مثل دیگران کسی رو نداری..اینه ک آدم از تنها بودن تو شب یلدا یا موقع هایی مثل این دلش میگیره و دوس نداره.

پ.ن : تا این لحظه یلدا بازی راه ننداختیم

  • پر پر

پرپر؟ حاضر

پر پر | شنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۲۶ ب.ظ

حرفی برای زدن ندارم.احساس میکنم باید بیایم حاضری ام را بزنم و بروم.در ضمن هنوز برای یلدایم ب نتیجه ای نرسیدم.اگر شیراز بودم میرفتم حافظیه و کلی هم راضی بودم اما اینجا...نمیدانم.

امروز صبح باز رفتم آنور دنیا و خون دادم!از پشت دستم گرفت تا دیگر لیز نشود و از بین نرود.کار دردناکی است. روپوش هم خریدم.آقا روپوش دونه ای 40 تومن..

پولهایم در حال اتمام و 1 ماه پیش رو

کاش کسی بود ک یک ایده ی خوب برای یلدا داشت.یک ایده ی بچه مثبتانه!

  • پر پر

کمی ناراحتی

پر پر | جمعه, ۲۷ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۵۶ ب.ظ

فقط کمی..از سال 88 ک وارد دانشگاه شدم هر سال یک بلایی ب سر شب یلدایم می آید.شب ه یلدا را خیلی دوست دارم..جز یکی دوبار همیشه یک اتفاق بد باعث شده حتی در حد نیم ساعت هم دور همی نداشته باشیم.

برای امسال برنامه ریزی هایی داشتیم

حالا یکی بچه ها رفته خانه..بقیه هم برای قم ثبت نام کرده اند اما ب من نگفته اند. نگفته اند ک چون من نمیرفتم اما من از این دلگیرم ک حالا شب یلدا چ کنم؟عین آدمهای بدبخت بنشینم فیلم ببینم؟کاش کسی یا جایی را میشناختم

خسته ام..دوس دارم بروم خانه و 20 روز از همه چی دور بشم..ماه هاست ک خانه نرفته ام..از شهریور ک آمدم.

  • پر پر

دل شکستگی که شاخ و دم ندارد...

پر پر | پنجشنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۴۲ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۶ آذر ۹۴ ، ۲۲:۴۲
  • پر پر

ب هدر رفتن تلاش یک شیرازی

پر پر | چهارشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۴، ۰۴:۴۴ ب.ظ

پیرو زنگ های مدام مامان ک نوبت دکترت نزدیکه برو آزمایشاتو بده بعد از چند روز تلاش مداوم برای صبح ه زود بیدار شدن امروز بالاخره موفق شدم..یعنی در اصل از ترس اینکه بیدار نشم دیشب نخابیدمو 6 زدم بیرون...هم اتاقیم هم بی تاثیر نبود و لطف کرد بام اومد. توی راه خ خوابم میومد و مدام ب خودم و هرکی ک میشناختم و نمیشناختم فحش دادم(همچین دختره خانمی هستم من) 

خلاصه رفتم انقلاب و ی کلینیک خوب ک اونجا شناسایی کرده بودم آزمایشمو دادم. بعدش قصد داشتم برم  و برای آزمایشگاه ی روپوش بخرم ک خیلی واجبمه ک مغازهه بسته بود( اونکه سر جمالزادس و روپوشای جالبی داره). دوستمو مهمون کردم نیکوصفت و 8 رفتیم آش ه شله قلمکار خوردیم..تا پامو گذاشتم تو مغازه تمام خاطرات زنده شد...محکم سرمو تکون میدادمو و سعی میکردم ب هم اتاق جان توجه کنم اما نمیشد..انگار بوی تو توی اون مغازه مونده بود..از همون روزی ک صبح زود خواهرمو پیچوندمو رفتیم آش خوردیم..از همون کاسه هایی ک نمیتونستیم تمومشون کنیم..امروز رفتیم طبقه بالا نشستیم..کاش با تو هم رفته بودیم بالا..کاش فرصتی بود ک بعدنا یبار بریم.

افسوس..

دیروز اولین روزی بود ک پسر خوب وبلاگش را آپ نکرد...میدونم ک خوب و سالمه ..اما ناراحتم ک وجودش در آرامش نیست..میدونم ک از دستم ناراحته اما من سعی میکنم بهترین کارو براش انجام بدم..من نمیتونم ب انتظاراتش پاسخ + بدم ..اینجوری پابند میمونی عزیزم..من تو رو رها میخوام

القصه الان از آزمایشگاه زنگ زدن که نمونت خراب شده و باید مجدد بیای آزمایش

ای تو نقطه چینشون...

  • پر پر

من و تو آشنای سال های مشترک بودیم....

پر پر | سه شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۳۷ ق.ظ

این روزها ک گذشت روزهای خوبی بودند. مشخص شدن تکلیف پایان نامه ام هرچند ک راضی نیستم ازش دیگر به آرامشم رساند و استرس و حرص و هرچه ک بود تمام شد. آخر هفته پیش ک تعطیلات بود را سعی کردیم درس بخوانیم و تا حدی هم موفق بودیم. شنبه ظهر بود ک خواهرم زنگ زد و گفت خوابگاهی ماداریم میاییم. شوهر خواهرم آمده بود چند روزی تهران و البته من بیخبر بودم و روز آخر خواسته بود که بمن سر بزند. آمدند و بردمشان رستوران دانشگاه. اول اجتناب میکرد شوهر خواهر ک بریم یک جای خوب اما وقتی آمد کلی خوشش آمد و دیگه هی غذا سفارش می‌داد!!! یک عالمه غذا گرفت ک اصلا نمیدانستیم چطوری بخوریم و بعد هم ظرف گرفت ک همه را ببر خوابگاه!

رفتیم خرید و کلی جاها و چقدر ک پسر خوبی بوود و چقدر ک دست و دلباز بود.این اولین بار بود ک من باهاش آشنا میشدم و تازه داماد ما شده. خلاصه بهش اکی را دادم و دیگه باهاش مشکلی ندارم.

اونموقع ها ک من با پسر خوب بودم انگار خودم را در زندان اون رابطه اسیر کردهبودم.منظورم اینه که بهش ک فکر میکنم پسر خوب واقعا خوب بود. از هیچ لحاظ هیچ چیزی برای من کم نمیگذاشت و حسابی یاری و همراهی میکرد اما هیچوقت شوهر نشد. این اطمینان و اعتمادبنفس و راحتی خیالی ک پشت یک رابطه ازدواج است همیشه حسرت من بود و ماند.

حالا اما واقعا راحتم. واقعا راحت و خوبم. هرچقدر ک دلتنگی دارم یا مشکلات دارم میدانم ک مال خودم هستندو هرگز جنبه ی عمومی پیدا نخواهند کرد. همینکه خودم هستم و خودم یک آرامش خاطر شدیدی ب وجودم تزریق میکند ک قدرت مقابله با تنهایی را بهم میدهد. نمیتوانستم با همه بجنگم..با خانواده ام ..با فامیلم...هیچ چیزی باقی نمیماند برایم

با اینحال اونچه ک بین من و پسر خوب بود پاک بود و یک لحظه اش را هم هدر رفته نمیبینم .. از وجود تک تک لحظه هایش در زندگیم راضی ام. من فکر میکنم ب اون رابطه نیاز داشتم تا من رو ب یک تکاملی برساند. اگر پسر خوب نبود حتما یکجای دیگر یکنفر دیگر می آمد. .. تا تمام این چیزها را که در این سالها یاد گرفته ام بهم یاد بدهد . نسبت ب تمام شدن این رابطه حس بدی ندارم. نمیخوام بگم همه روزها خوب و خوش اند ک اصلا نیستند. میخواهم بگم ک دیدگاه مثبتی دارم ن ب خودم ن ب خاطره هایم لطمه نمیزنم.ب پسرخوب اعتماد دارم ...ب وجودش آنطور ک شناختمش. هرچ هم ک بشود درک میکنم ک دیگر در زندگی اش نیستم. اینکه در زندگی اش نیستم بخاطر جبر زمانه و تصمیمی ک گرفتیم دوتایی ب معنی از دست رفتن تعالی روحی نیست ک در کنار هم کسب کردیم. کاش چیزها را خراب نکنیم و تسلیم تقدیر باشیم. این جدایی را باور کنیم و سعی کنیم قدمی رو ب جلو برداریم و درجا نزنیم

  • پر پر

کابوس یا رویا

پر پر | پنجشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۴، ۱۲:۲۹ ق.ظ

امشب بعد از مدتها دلم او را خواسته است.چشمانم رامیبندم و ب رسم ه گذشته ها سرت را ب آغوشم میفشارم...

  • پر پر

من واقعا خوبم

پر پر | سه شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ۰۳:۴۴ ب.ظ

این چند روز روزهای فوق العاده سختی بود ک گذشت..حسابی حرص خوردمو رنج کشیدم و جنگیدم..معده ام انقدر درد میکرد ک نمیتوانستم حتی ب پهلو بخابم و مدام تیر میکشید..نمیدانم از اثر خوردن داروی زیاد هست یا حرص ه زیاد.

یک کارگاه 3 روزه دانشگاه تربیت مدرس گذاشته اند ک دو روز اخیر را آنجا بودم..وقتی ک هم ک برمیگشتم خسته و کوفته.امروز روز سوم هست ک من پیچاندم! و رفتم سر مقاله.راستی یادم رفته بگویم ک مقاله روی روال دارد می افتد و بجز من یک دختره هست ک همکاریم مثلا و خوب و بدش را هنوز نفهمیده ام. به شدت مرا میپیچاند و اذیتم میکند و گاهی هم مهربانی..خلاصه اینکه امروز رفتم و پاپیچش شدمو جایگاه خودم را تثبیت کردم

خبری ک از دادنش سرباز میزنم و اجتناب دارم و باعث خجالتم است این هست ک :پایان نامه گرفتم...

رفتم و بدترین پایان نامه ی ممکن را گرفتم

این هفته خ اذیت شدم و خ گریه کردمو اتفاقاتی در دانشکده یمان پیش آمدو پیش آوردم ..بعد هم یکدفعه خسته شدمو زدم ب سیم آخر و پایان نامه‌ی گندول! را گرفتم و تمامش کردم..حالا حتی دوست ندارم کسی موضوعش را بداند یا راجبش ازم سوالی بکند.

دوسه شب بود خواب پسر خوب را میدیدم..دیشب بهش زنگ زدم..حرفهای بیخود زدیم و من تمام مدت شلپ شلپ اشک ریختم..متوجه شدم خ خ خ کم دوستش دارم و نمیدانم این بلا چطور بر سر عشقمان آمد..ما خیلی برای این عشق وقت گذاشته بودیمو زحمت کشیده بودیم..بعد از دو ماه اصلا حوصله ی حرف زدن را نداشتم!!! شاید هم این منم ک خسته ام و باید ب خودم فرصت بدهم ..

دیشب باز خوابش را دیدم..یک خواب ه خوب.خوابم یکخورده صحنه داشت و اگر بخواهم سانسورش کنم هیچی ازش باقی نمی ماند..توی خوابم یکی را پیدا کرده بود و با دختری بود.. 

  • پر پر

میخوام بهش زنگ بزنم 

دلمو پرت میکنم روی تختمو با هرچی ک ب دستم میرسه میزنمشو حسابی لگد مالش میکنم..زانوی غم بغل میگریمو آهنگو تا 100 باز میکنمو زار میزنم..

  • پر پر

دعا کبوتر ه عشق است_بال و پر دارد...

پر پر | چهارشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۴، ۰۹:۵۱ ب.ظ

این روزها انگار به ایران گرد ه غم پاشیده اند...هر وبلاگی ک باز میکنی یا سراغ هرکسی ک میروی دلش پر از درد است...واقعا چرا اینطوری است؟زندگی هایمان از خاله بازی بدتر شده و معلوم نیست وقت و هزینه و انرژی و جوانیمان را با چ چیزی داریم معامله میکنیم...

با سلام

مثل همیشه یک دنیا انرژی منفی دادم و امیدوارم این حس ها فقط در چشم من باشد و نه در آن چیزی ک به آن مینگرم!!بهترین و زیباترین و آرامشبخش ترین خبره این روزها به دنیا اومدن نی نی کوچولو و سیب ه خوشگل ه "یاسی ترین" هست ک شادم کرد و واقعا براش خوشحالم.یاسی ترین دوستی هست ک از روزی ک وبلاگشو شرو کرد تصادفا مطالبشو خوندم و بعده گذشت بیش از سالی هرروز بعد از بیدار شدن اولین کاری هست ک میکنم...نوره وجود خدا چ زیبا در زندگیش تابید و امیدوارم همواره ادامه پیدا کنه.

 اون مشکلی ک ازش حرف زدم اصلا حل نشده و درش پیشرفتی نداشتم..فعلا هم ک تعطیل هست همه جا و من هم ک اصلا نمیدونم چ میخواهم بکنم

این روزها بدتر از همیشه پسره خوب را میخواستم و این ناراحتم میکنه چون متوجه شدم وقتی ک بهش احتیاج دارم میخوامش و روزهایی ک خوبم عین خیالم هم نیست ک چ میکنه و چ نمیکنه.

از اول میخواستم اینجا اصلن خودمو سانسور نکنم و هر چ ک در دلم هستو بگم چون کسی منو نمیشناسه ولی کلا شده عین شبکه نمایش ک به همه فیلما گند میزنه و کسی سردر نمیاره داره چی میشه!

عطربهار نارنج!  خداحافظی کرده و به فکرشم و نمیدونم چرا.امیدوارم خوب و خوش باشه.

لطفا برای من دعا کنید

  • پر پر